مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

230

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دل و مال من برده بود . القصه ، من شب و روز روان بودم تا بدمشق برسيدم و بضاعت به قيمت گران فروخته ، سودى بسيار بردم و ببيع و شراى كنيزان و غلامان مشغول شدم . و تا سه سال مرا حال بدين منوال بود . تا اينكه خداى تعالى ، ملك ناصر را نصرت داد و همهء ملوك فرنگيان را اسير كرد . اتفاقا روزى از روزها مردى بنزد من آمده ، كنيزكى از بهر ملك ناصر بخواست . در نزد من كنيزكى بود خوب‌روى . او را يك صد دينار فروختم . ملك ، نود دينار بشمرد و ده دينار ديگر در خزينه نداشت كه به من بدهد . از آن‌كه خزانهاى خود در جنگ فرنگيان صرف كرده بود . آنگاه گفت : اين مرد را منزل اسيران بريد كه از دختران فرنگيان ، يكى را بجاى ده دينار خود بگيرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خادمان ملك مرا به مكان اسيران بردند . من باسيران نظاره همىكردم كه ناگاه ماه‌روئى را كه من در شهر عكا به دو مفتون بودم ، در ميان اسيران بديدم . و او دختر سرهنگى از سرهنگان فرنگيان بوده . من از خادمان ملك ، او را گرفته ، به منزل خويش بردم و به او گفتم : آيا مرا ميشناسى ؟ جواب داد : لا و اللّه نمىشناسم . گفتم : من آن كسى هستم كه تو كتان از من خريدى و زرها از من گرفتى . پس از آن به من گفتى تا پانصد دينار ندهى ، ترا نخواهم گذاشت كه به من نظاره كنى . من اكنون ترا از ملك بده دينار گرفتم . آن زن گفت : اين از بركت دين استوار است كه تو دارى . و من نيز شهادت مىدهم كه خداى تعالى يكى است و محمد عليه السلم او را رسول است . من با خود گفتم كه : به خدا سوگند كه من حاجت ازو برنياورم مگر اينكه او را آزاد كنم و قاضى را آگاه گردانم . آنگاه سوى قاضى رفتم و او را از ماجرى آگاه كردم .